بسمه تعالی
از شما همسنگران عزیز دعوت می شود تا از کلیپ های من دیدن فرمایید.
رهبر و فتح خرمشهر، اشاره سر انگشت شهدا، شهید ساندویچ خور، بسیجی بی ترمز، چمران چه چمرانی، خواجه امیری و شهدا، ترانه ای شاد برای شهدا، عصبانیت مادر شهید، سردار فضلی قبل از عملیات
نظر فراموش نشود
با تشکر
سایت تابناک در اقدامی بسیار غیر حرفه ای و مضحک، «علی مطهری» را به عنوان گزینه مردمی برای ریاست مجلس معرفی کرد.
این سایت که به نقلی به «دکتر محسن رضایی» تعلق دارد، در یک نظرسنجی که هزار و چند نفر در آن شرکت کرده اند، علی مطهری را در کنار آقایان: حداد عادل، لاریجانی و ابوترابی به عنوان گزینه هایی برای ریاست مجلس، به نظرسنجی گذاشته است.
جالب تر آن که در این نظر سنجی «علی مطهری» بیشترین رای را آورده است.
این در حالیست که آقایان: حداد عادل، لاریجانی و ابوترابی، در دور اول انتخابات به مجلس نهم راه یافتند و «علی مطهری» در دور دوم آن هم با کاهش رای نسبت به دور اول به مجلس نهم رفت.
ما گم شدیم
20 دقیقه به اذان مغرب مانده بود. رفتم تا وضو بگیرم و تا پیش از اذان یک زیارت آل یس بخوانم و برای خودم با امام زمانم خلوت کنم و به او بگویم که: این جمعه هم رفت و تو نیامدی!
همسرم رفته بود ابوالفضل را از هم سالانش در کوچه جدا کند و یادش بیاندازد که پدر و مادری دارد که نگرانش هستند و باید بازی در کوچه را رها کند و بیاید در کنار آنها تا از شر آدم بدها در امان باشد.
داشتم وضو می گرفتم که صدای لرزان و نگران همسرم تنم را لرزاند. داشت می گفت: هرجا را گشتم ابوالفضل نبود، دوستانش گفتند؛ با هم رفتیم توت بچینیم، ما برگشتیم اما ابوالفضل با دو نفر دیگه موندن!
ابوالفضل 6 ساله است و برای اولین بار بود که از کوچه بیرون می رفت و اصلا چند روز بیشتر نیست که اجازه ی رفتن به کوچه و بازی با هم سالانش را دارد.
به همسرم گفتم: برو به برادرم بگو با موتور اطراف را بگردد.
خودم هم سریع آمدم پاهای مصنوعی را نصب کردم و رفتم تا ببینم چه باید بکنم.
اول رفتم درب منزل پدرم و از اهل خانه خواستم تا بسیج شوند و هر یک به سمتی بروند. بسیار نگران و مضطرب بودم و تصور گم شدن طولانی مدت یا مادام العمر ابوالفضل مثل خوره داشت ذهنم را می خورد.
فکر این که آدم نا اهلی او را برباید و مورد آزار و اذیت قرار دهد...
تصور اینکه اگر امشب پیدا نشود، کجا می خوابد...
تصور اینکه اگر گرسنه شود...
تصور اینکه هوا تاریک شود و در کوچه و خیابان با بغضی در گلو حیران و سرگردان در خیابان های پر از ماشین بی هدف به را بیافتد...
و...
این افکار داشت از داخل ویرانم می کرد که صدای موتور برادرم و بعد باز شدن درب خانه با چرخ موتور و دیدن ابوالفضل ترک برادرم، مانند آبی بر روی آتش همه ی آتش درونم را خاموش کرد.
ابوالفضل بی اینکه بداند در آن چند لحظه چه بر ما گذشته و در حالی که دامن پیراهنش را پر از شاه توت کرده بود از موتور پیاده شد و رفت داخل خانه.
از برادرم پرسیدم: کجا بود؟
جواب داد: پایین تر از نانوایی سنگکی! «نانوایی سنگکی حدود ده کوچه پایین تر از خانه ی ماست»
رفتم داخل خانه و تصمیم گرفتتم برای اینکه متوجه اشتباهش بشود و دیگر از کوچه خارج نشود، به شدت دعوایش کنم.
نشسته بود بالای سر توت هایی که چیده بود و داشت با آرامش آنها را تناول می کرد.
با صدایی گرفته و عصبانی، گفتمش: چرا از کوچه بیرون رفتی؟ مگر من به تو نگفته بودم از کوچه بیرون نرو؟
بی اعتنا به من و حال به ظاهر عصبانی ام سرش را پایین انداخت و دوباره شروع به خوردن توت کرد!
مگر با تو نیستم؟ پاشو وایستا ببینم...
کمی چشمانش گرد شد و با اضطرابی که حالا دیگر در چشمانش هویدا شده بود، بلند شد.
این بار برای اینکه او را متوجه خطراتی کنم که دور از خانه تهدیدش می کند، گفتم:
اگر تو را می دزدیدند و شکمت را پاره می کردند، من چکار باید می کردم...؟
تازه داشت می فهمید که من چقدر نگران او بوده ام.
سرش را پایین انداخت و رفت داخل اتاقش و درب را بست.
نشستم تا به آرامش بیشتری برسم، همسرم داشت زیر لب برای من شرح ماوقع را بازگو می کرد و من بی توجه به او داشتم فکر می کردم که بروم برای خواندن زیارت آل یس و نماز مغرب آماده شوم.
در همین حال، ناخوآگاه خودم را جای ابوالفضل گذاشتم و لحظه ای که گم شده بود.
او بی خبر از آنچه در دل من می گذشت مشغول چیدن شاه توت بود و اگر برادرم او را پیدا نمی کرد، معلو نبود چه وقت متوجه گم شدنش می شد.
یا امام زمان! ما رفته ایم به چیدن شاه توت دنیا و بی خبریم از غصه ی دل شما...
آقا جان! ما با بچه محل های دنیا سرگرم بازی هستیم و از اضطراب و نگرانی دل شما...
مولا جان! ما را تا تشری نزنید نمی فهمیم که چقدر غافلیم...
آقاجان! گرگ های درنده در کمین ما هستند و می خواهند شکم ما را پاره کنند...
آقا جان! بیا و بر سر ما داد محبت بزن و خودت برای آمدنت دعا کن که ما صرفا به خواندن زیارت آل یس در تنگ غروب هر جمعه، قانعیم...
آقا جان! ما گم شدیم و نمی دانیم که گم شدیم، خودت به داد ما برس که اگر شب تاریک گناه فرا رسد، آدم بدها ما را می ربایند و اذیتمان می کنند.
ما هنوز به آن حال نرسیده ایم که با بغضی در گلو، حیران و سرگردان در کوچه پس کوچه های شهرمان به دنبال تو بگردیم که اگر به آن حال برسیم تو را خواهیم یافت.
الهم عجل لولیک الفرج
و این بود زیارت آل یس من در تنگ غروب جمعه 20 اردیبهشت ماه 1391

قال امام علی بن ابی طالب (ع):
اِنَّ أَمرَنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ، لَا یَحمِلُهُ إِلَّا عَبدٌ مُومِنٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِیمَانِ، و لَا یَعِی حَدِیثَنَا إِلَّا صُدُورٌ أَمِنیَهٌ وَأَحلَامٌ رَزِینةٌ
همانا کار ما (امامان معصوم علیهم السلام) سخت و تحمل آن دشوار است، کسی نمی تواند آن را بپذیرد و تحمل کند، مگر بنده ای مومن، که خداوند ایمان قلبی او را آزموده باشد(و او از این آزمون سربلند بیرون آمده باشد) و حدیث ما را جز سینه های امانت پذیر و عقل های بردبار، فرا نگیرد. (نهج البلاغه-خطبه ١٨٩)
طراح: خودم برای دانلود
|
نمایشگاه کتاب عروسی نیست که عدهای با آرایشهای وحشتناک می آیند! |
|
|
رییس بیست و چهارمین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران با اعلام نارضایتی از وضعیت حجاب در نمایشگاه تصریح کرد: برخی افراد ناآگاه با پوشش بد، مردم را به نمایشگاه بدبین میکنند
دری اخوی تصریح کرد: اینجا محل عروسی یا بزم نیست که عدهای با آرایشهای وحشتناک حضور داشته باشند که من هم از دیدن آنها شرم دارم. تعداد معدودی از بازدیدکنندگان با وضعیت نامناسبی در نمایشگاه حاضر شدند که شخصا راضی نیستم و نباید هم راضی باشم. البته غرفهداران و متصدیان غرفهها مساله حجاب را رعایت کردهاند. |
جناب آقای رئیس نمایشگاه، من دو نمونه از رعایت حجاب غرفه داران و متصدیان غرفه ها را صرفا جهت تایید فرمایش شما،به نمایش می گذارم.
البته باور کنید شرم داشتم از اینکه در چهره ی سایر غرفه داران و متصدیان غرفه ها نگاه کنم و یا عکس برداری کنم.


شوق پرواز

از زمانی که خبر ساخت سریال«شوق پرواز» زندگی نامه شهید عباس بابایی به بازیگری «شهاب حسینی» را شنیدم، بی صبرانه منتظر لحظه های اشک آلود تماشای برگ برگ زندگی مردی از جنس آسمان بودم.
وقتی برخی از عوامل این سریال مانند آقای یدالله صمدی، آقای شهاب حسینی، خانم الهام حمیدی و خانم افسانه بایگان را در دیدار هنرمندان با رهبری دیدم بیش از پیش منتظر شروع اکران یک سریال فاخر و ارزشمند بودم.
بلاخره لحظات انتظار به سر رسید و چشم ما به سریالی ارزشمند از جنس انقلاب و شهدا روشن شد، هر جمعه برنامه ام را طوری تنظم می کردم که حتی المقدور هیچ یک از قسمت های این سریال را از دست ندهم.
اما بر خلاف انتظارم این سریال نتوانست آنگونه که کتاب «پرواز تا بی نهایت» که زندگی نامه شهید خلبان عباس بابایی است، نظرم را تامین کند. من با خواندن هر فصل از این کتاب آنقدر محو جمال و زیبایی باطن معنوی شهید می شدم که بارها با خود زمزمه می کردم که: یا لیتنی کنت معکم و سیل اشکانم جاری می شد.
البته من آدمی هستم که در برابر هرگونه اشاره ای به ارزش و جایگاه شهادت و شهیدان اشکم در مشکم است و با یک اشاره ی ساده و از آنجاکه خود را جامانده ی از غافله ی شهدا می دانم، ابر چشمانم بی اجازه شروع با باریدن می کنند و آبرویم را پیش حاضرین می برد.
مثلا؛ در روزگاری که سریال «مختارنامه» در حال پخش بود، طوری شده بود که پسرم «ابوالفضل» گاهی در حال تماشای سریال رو به من می کرد و با زبان کودکانه اش می پرسید؛ بابا چرا گریه نمی کنی؟؟!!
ولی این سریال با تمام برجستگی هایش، نتوانست آنگونه که کتاب زندگی نامه ی شهید بابایی، چشمانم را شست، چشمانم را بشوید. البته بی نسیب هم نبودم. اما به نظرم اشکی هم اگر بارید با پیش زمینه ای که از مطالعه ی کتاب مذکور داشتم، میسر شد.
از نظر من یک اثر فاخر در عرصه ی دفاع مقدس و در راستای معرفی شهیدان به جامعه، آن است که مخاطب را به حس «قبطالــژی» برساند.
واژه ی «قبطالـژی» واژه ای جدید است که خودم برای اولین بار در این مطلب استفاده می کنم و در توضیح آن باید بگویم که واژه ی «نستالژی» که واژه ای شناخته شده در عرصه ی هنر نویسندگی، فیلم سازی، عکاسی و ... می باشد، همانگونه که می دانید به معنای: «یادش به خیر چه روزهایی بود» و «ای وای چه روزگاری داشتیم» می باشد. اما واژه ی جدید «قبطالـوژی» در واقع همان حس « یا لیتنی کنت معکم» است.
به هر حال مقصودم از نگاشتن این مطلب، تشکر و قدردانی از تمامی عوامل و دست اندکاران این سریال بود.
تعجب نکنید! در این وانفسای عرصه ی فیلم و سریال که جز بر طبل هجوم فرهنگی و تخریب خانواده نمی کوبند، به واقع باید دست هرآن کس که به هر اندازه در جهت معرفی ارزش های انقلاب و دفاع مقدس تلاش می کند بوسید و به گرمی فشرد.
سریال شوق پرواز اگر چه در حد و اندازه ی نام شهید بابایی نبود، اما باید اعتراف کرد که «دیکته ی ننوشته غلت ندارد.» و این سریال علی رغم کاستی هایی که داشت و مطمئنا مورد تایید عوامل این سریال نیز هست، گامی مؤثر در جهت شناساندن این شهید بزرگوار، به نسل جدید بود.
پس با تمام وجود برای همه عوامل «شوق پرواز» آرزوی پریدنی بلند و بی پایان در عرصه ی ساخت هرچه بهتر و بیشتر سریال هایی از این دست را از خداوند می خواهم.
زندگی سرداران شهید کشورمان و نیز گنجینه ی گرانقدر دفاع مقدس، دست مایه ای پایان ناپذیر و گرانقدر برای هنرمندان عرصه فیلم و سریال است. که امیدوارم به همت هنرمندان متعهد کشور، بیش از پیش از این گنج بی پایان استخراج شود و در اختیار تشنگان این عصر گذاشته شود.
صهیونیستها هر نقطهى دنیا که خواستند یک ساختمانى بسازند، آن علامت نحس ستارهى داوود را سعى کردند یکجورى رویش تثبیت کنند. «مقام معظم رهبری 29/08/1387»
همانطور که همهی خوانندگان محترم میدانند، ستارهی داود بعنوان نماد اصلی صهیونیسم شناخته شده است و سایر نمادهای مرتبط با فراماسونری از قبیل«هرم، ابلیسک، چشم شیطان و ...» از جمله مواردی هستند که در بناها، آثار هنری مانند نقاشی، فیلم و کارتون و بازیهای رایانهای و...به چشم میخورند و میتوان گفت در هر اثر و یا بناییکه این نمادها استفاده شوند، دست پنهان یا آشکار صهیونیستها هم دیده میشود.
در این پست قصد دارم برای اولین بار به موضوع مهمی که در پست قبلی به طور مختصر و گذرا به آن اشاره کردم «یعنی محصولات شرکت سُک سُک» بپردازم و در این راه از همهی شما عزیزان خواننده دعوت به همکاری میکنم.
بهعلت پارهای ملاحضات از بیان کامل برخی کشفیاتم در این خصوص معذورم و سعی میکنم با اشارهای گذرا قضاوت را به مخاطب واگذارم.
اولین موضوعی که در این خصوص نظر من و دوستانم را به خود جلب کرد، نام این شرکت است. دقت بفرمایید: «س ک س ک»
عمدهی محصولات این شرکت cd فیلم و کارتونهای خارجی میباشند که بیشتر آنها به علت مبتذل بودن از نظر رسانهی ملی قابلیت پخش ندارند. حالا با وجود این برنامههای افتضاحی که از رسانهی ملی پخش میشود، شما حدس بزنید چرا رسانهی ملی حاضر به پخش آنها نیستند!؟
همچنین در کنار cd هایی که گفته آمد، کتابهای داستانی برای کودکان که تولید داخل هستند ارائه میشود که من در این پست به صورت ویژه به یکی از آنها میپردازم.
حضرت سلیمان(ع) نام این کتاب است.
به طرح جلد آن دقت بفرمایید:
به حالت قرارگرفتن جن سبز پوش در پشت سر سلیمان توجه کنید. البته یکی از دوستان به من گفت: تو ذهنت منحرف است.
اما من قضاوت در این مورد را به شما میسپارم.
تذکر: چشم کودکان بسیار ریزبین و ذهن آنها در ضبط تصاویر بسیار قدرتمند است.

در این تصویر نماد نحس ستارهی داود را در پشت سر سلیمان نبی مشاهده میکنید.
به قسمتی که با خط سیاه نشان داده شده توجه کنید.
آیا شما در طول عمرتان چنین گلدانهایی دیدهاید؟
ضمن اینکه بانو بلغیس هم که مشاهده میفرمایید بیشتر شبیه مانکنهایی مثل باربی و انجلیو جولی هست.

در این تصویر باد صبا به شکل یک بانوی بسیار زیبا و آرایش کرده به نمایش درآمده اما نمیدانم چرا وقتی داشتم این کتاب را برای پسرم میخواندم از من پرسید:
بابا این چیه؟ نمیاد به خوابم؟من ازش میترسم...

در این تصویر نظر شما را به آن پسر بچهی شیطان و آن دختر بچهی هراسان پشت سر سلیمان نبی جلب میکنم.
پینوشت یک: از همه دوستان عزیز دعوت میشود با بررسی دقیقتر این تصاویر در کشف سایر نمادها مشارکت نمایند.
پینوشت دوم: در صورتیکه مایل به بررسی سایر تصاویر این کتاب هستید اعلام بفرمایید تا برایتان از طریق ایمیل ارسال کنم.
این مطلب در پایگاه خبری ندای انقلاب هم بارگذاری شد که از مدیران آن تشکر ویژه میکنم
قسمت اول:
ابوالفضل به سال قمری، در سالروز میلاد امام هادی «علیه السلام» 5 ساله شد.
چندی پیش و در سالروز میلاد امام رضا «علیه السلام»، با مادرش تصمیم گرفتیم که برای رشد فکری و روابط عمومی، ابوالفضل را به مهد کودک بفرستیم.
مادرش او را به مهدکودکی که در نزدیکی منزلمان برد و برای آزمایش قرار شده بود چندساعت بطور رایگان در آنجا بماند...
وقتی مادر ابوالفضل رفته بود که ابوالفضل را بیاورد اتفاق جالبی افتاده بود...
ابوالفضل هنوز از حیاط مهدکودک خارج نشده، با دهن کجی و عصبانیت بچه گانه اش می گوید:
به من می گه بیا برقص ابوالفضل....انگار من دخترم.... (لطفا با دهن کجی بخوانید)
وقتی جزئیات ماجرا را از ابوالفضل جویا شدم، معلوم شد که در این مهدکودک گویا همه مربیان رقاصه هستند و بهانه ای بهتر از تولد امام رضا «علیه السلام» هم که دست نمی دهد... به گفته ی ابوالفضل خانم معلم هم رقصید... البته راست و دروغش هم به پای خود ابوالفضل.... و از قدیم ندیما گفتند: حرف راست را از بچه بشنو....
این هم عکسی از جلد دفترچه یادداشتی که در آن روز به ابوالفضل هدیه داده بودند.

به نظر شما
1-توطئه ای طراحی شده است و دست دشمن را می توان در آن دید؟
2- کوتاه فکری و حماقت مربیان آن مهدکودک است؟
3- همه ی مهد کودک ها دچار این وضعیت هستند؟
4- چه راهی برای رفع این مشکل پیشنهاد می کنید؟
قسمت دوم:
محصولات شرکت «سک سک» را احتمالا باید بشناسید. این شرکت آنچان که در تبلیغات خود ادعا می کند، اساس و بنیان شکل گیریش دقدقه های فرهنگی می باشد! اما جالب است که کارتون ها و فیلم هایی که در بسته های «شانسی» به فروش می رسانند بعضا دارای صحنه هایی است که در پخش رسانه ی ملی سانسور می شوند و یا اینکه اصلا نمایش رسانه ملی ندارند.«یعنی اینکه صحنه های مبتذل و مخرب برای کودکان در آن وجود دارد»
البته فعالیت ضد فرهنگی این شرکت فرهنگی به این جا ختم نمی شود. کتاب های داستان برای کودکان در بسته های سک سک وجود دارد که از قدرت تخریب بالایی برخوردارند و در سایه ی غفلت و یا همراهی مسئولان بی هیچ فیلتر و نظارتی در جامعه انتشار می شوند.
برای نمونه این عکس را بنگرید:
خواهش می کنم نسبت به این مطلب بدون موضع نباشید و حتما یه نظر بدهید شاید من بی خودی حساسیت دارم و الکی برای خودم دقدقه تراشیدم.
شاید اینقدرا هم که من نگران شخصیت کودکان کشورم هستم. لازم نیست....
- دعوتنامه
- اقدام مضحک و غیر حرفه ای سایت تابناک
- ما گم شدیم
- هدیه من به عاشقان ولایت
- حجاب در نمایشگاه کتاب
- شوق پرواز
- نماد نحس ستارهی داود در محصولات سک سک
- در سایه ی غفلت
- تلخ ترین اتفاق زندگی من
- یا لیتنی کنت معکم
- هفته دفاع مقدس
- شبکه ی جام جم، معرف جمهوری اسلامی ایران!
- قُل الرُّوحُ من أَمر رَبّی
- روزه کله گنجیشکی
- راز دلسوزی استکبار جهانی برای قحطی زدگان سومالی!
- نابرده رنج، انعکاس درون مایه نویسنده و کارگردان
- نابرده رنج «اخراجی های چهار»
- روز جانباز مبارک
- رزق حلال
- قفسی برای پرواز
- دروغ های سوم خردادى!!!
- خاطرات ابوالفضل و بابای جانبازش(1)
- یک جمله معرفت
- چرا اشک و ناله
- از کربلای خمینی به کربلای حسینی
- انقلاب ما منتظر ویزا نمی ماند
- من مسلمانم
- خاطره ام از «نه ده»
- السابقون السابقون
- خوش نشین ها و خوش خیالی های ضرغامی
