ما گم شده ایم

بازخوانی  یک خاطره به مناسبت فرا رسیدن عید نیمه شعبان

ما گم شده ایم
20 دقیقه به اذان مغرب مانده بود. رفتم تا وضو بگیرم و تا پیش از اذان، یک زیارت آل یس بخوانم و با امام زمانم خلوت کنم و به او بگویم که: این جمعه هم رفت و تو نیامدی!
همسرم رفته بود ابوالفضل را از هم سالانش در کوچه جدا کند و یادش بیاندازد که پدر و مادری هم دارد که نگرانش هستند و باید از خیر بازیچه های کوچه! بگذرد و برای در امان ماندن از کید آدم بدها، به پدر و مادر مهربان خود پناه برد.
داشتم وضو می گرفتم که صدای لرزان و نگران همسرم تنم را لرزاند. او می گفت: هرجا را گشتم ابوالفضل نبود، دوستانش گفتند؛ با هم رفتیم توت بچینیم، ما برگشتیم اما ابوالفضل با دو نفر دیگه موندن!
ابوالفضل 6 ساله بیش ندارد و اولین بار بود که از کوچه بیرون می رفت و اصلا چند روز بیشتر نیست که اجازه ی کوچه رفتن و بازی با هم سالانش را دارد.
به همسرم گفتم: برو به برادرم بگو با موتور اطراف را بگردد.
خودم به سرعت پاهای مصنوعی را نصب کردم و رفتم تا ببینم چه باید بکنم.
اول رفتم درب منزل پدرم، از اهل خانه خواستم تا بسیج شوند و هر یک به سویی بروند. بسیار نگران و مضطرب بودم و تصور گم شدن طولانی مدت یا مادام العمر ابوالفضل داشت داغانم می کرد.
فکر این که آدم نا اهلی او را بدزدد و آزار و اذیتش کند ...
تصور اینکه اگر امشب پیدا نشود، کجا می خوابد ...
تصور اینکه گرسنه شود ...
تصور اینکه هوا تاریک شود و در کوچه و خیابان با بغضی در گلو حیران و سرگردان در خیابان های پر از ماشین بی هدف به را بیافتد و نداند چه باید بکند ...
و...
این افکار وحشت آور لحظه ای رهایم نمی کردند. چشمانم سیاهی می رفت. بدنم بی اختیار موج می زد و صداهای زیر و بم در مغزم می نواختند. خودم را در اطاقی تاریک می دیدم که حتی نمی توانستم یک قدم به جلو بردارم ...
در همین حال بودم که صدای موتور و بعد برخورد آن با درب حیاط، مرا به خودم آورد. برادرم بود... وقتی موتورش کاملا وارد حیاط شد، دیدم ابوالفضلم با آن چهره ی معصوم و زیبایش ترک موتور نشسته... نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر گفتم.
ابوالفضل بی آن که بداند در آن لحظات نبودنش چه بر ما گذشته و در حالی که دامن پیراهنش را پر از «توت سیاه» کرده بود از موتور پیاده شد و رفت داخل خانه.
از برادرم پرسیدم: کجا بود؟
جواب داد: پایین تر از نانوایی سنگکی! «نانوایی سنگکی حدود ده کوچه پایین تر از خانه ی ما قرار دارد»
رفتم داخل خانه و تصمیم گرفتتم برای اینکه متوجه اشتباهش بشود و دیگر بی اجازه از کوچه خارج نشود، به شدت دعوایش کنم.
نشسته بود بالای سر توت هایی که چیده بود و داشت با آرامش آنها را تناول می کرد.
با صدایی گرفته و عصبانی، گفتمش: چرا از کوچه بیرون رفتی؟ مگر من به تو نگفته بودم از کوچه بیرون نرو؟
بی اعتنا به من و حال خرابم! سرش را پایین انداخت و دوباره شروع به خوردن توت کرد!
مگر با تو نیستم؟ پاشو وایستا ببینم...
کمی چشمانش گرد شد و با اضطرابی که حالا دیگر در چشمانش هویدا بود، بلند شد.
این بار برای اینکه متوجه خطراتی شود که دور از خانه تهدیدش می کند، گفتم:
اگر تو را می دزدیدند و «گرگ ها» شکمت را پاره می کردند، من چه خاکی به سرم می ریختم...؟
تازه داشت می فهمید که من چقدر عصبانی و خرابم.
سرش را پایین انداخت و رفت داخل اتاقش و در را بست.
نشستم تا به آرامش بیشتری برسم، همسرم داشت زیر لب برای من شرح ماوقع را بازگو می کرد و من بی توجه به او داشتم فکر می کردم که بروم برای خواندن زیارت آل یس و نماز مغرب آماده شوم.
در همین حال، ناخوآگاه خودم را جای ابوالفضل گذاشتم و لحظه ای که گم شده بود...
او بی خبر از آنچه در دل من می گذشت مشغول چیدن توت سیاه بود و اگر برادرم او را پیدا نمی کرد، معلوم نبود چه وقت متوجه گم شدنش می شد.
یا امام زمان! ما رفته ایم به چیدن توت ها سیاه دنیا و بی خبریم از غصه ی دل شما...
آقا جان! ما با بچه محل های دنیا سرگرم بازیچه های کوچه هستیم و بی خبریم از اضطراب و نگرانی دل شما...
مولا جان! ما را تا تشری نزنید نمی فهمیم که چقدر غافلیم...
آقاجان! گرگ های درنده در کمین ما هستند و می خواهند شکم ما را پاره کنند...
آقا جان! بیا و بر سر ما داد محبت بزن و خودت برای آمدنت دعا کن که ما صرفا به خواندن زیارت آل یس در تنگ غروب هر جمعه، قانعیم...
آقا جان! ما گم شدیم و نمی دانیم که گم شدیم، خودت به داد ما برس که اگر شب تاریک گناه فرا رسد، آدم بدها ما را می دزدند و اذیتمان می کنند.
ما هنوز به آن حال نرسیده ایم که با بغضی در گلو، حیران و سرگردان در کوچه پس کوچه های شهرمان به دنبال تو بگردیم که اگر به آن حال برسیم تو را خواهیم یافت.
الهم عجل لولیک الفرج
و این بود زیارت  آل یس من در تنگ غروب جمعه 20 اردیبهشت ماه 1391

 

/ 0 نظر / 13 بازدید